خروش شبانه مردم آبیک در سوگ رهبر شهید
شب های ولایتمداری در خیابان ها
روایت حماسه و بیعت نسل مهیار
جمعه 21 فروردین 1405 - 6:46:39 PM

اینجا آبیک است؛ شهری که شاید در نقشه ‌ها کوچک باشد، اما امشب وسعت قلب‌ های مردمش، مرزهای جغرافیایی را جا گذاشته بود.در این شب هوا آمیخته بود به بوی بغضی که در گلوها گیر کرده بود، اما این بغض بوی ضعف نمی‌داد؛ بوی انتقام می‌داد.چشم که می‌گرداندم، پیرمرد هایی را می‌ دیدم که با همان غیرت سال‌های جنگ، چفیه بر گردن انداخته بودند و در میان آن‌ ها، جوان‌ هایی از نسل من، با چشمانی سرخ از سوگ «رهبر شهید»، پرچم سه رنگ ایران را طوری در آغوش گرفته بودند که گویی عزیزترین دارایی‌شان را از دستبرد باد حفظ می‌کنند.
صدای شعارهایی که به گوش می‌ رسید دیگر فقط یک فریاد معمولی نبود؛بلکه طنین خونخواهی بود که از خیابان طالقانی می ‌پیچید. وقتی فریاد «لبیک یا خامنه‌ای» بلند می‌ شد، لرزه بر تن تاریکی شب می‌افتاد. همه آمده بودند تا بگویند اگر دشمن صهیونی خیال کرده با آن جنایت بزدلانه می‌ تواند شعله ‌ی این وطن‌پرستی را خاموش کند، سخت در اشتباه است. من با چشم‌های خودم دیدم که چطور داغ شهادت آقا، جای اینکه زانوی مردم را سست کند، آن‌ها را در کنار هم محکم‌تر کرد تا با رهبر جدیدمان بیعت کنند.
پلاکاردها زیر نور چراغ‌ های خیابان تکان می‌ خوردند: «ایستاده‌ایم تا آخرین قطره خون». این فقط یک شعار روی مقوا نبود؛ این را می‌ شد در محکم قدم برداشتن زنی دید که فرزند خردسالش را به بغل گرفته بود و پا به پای بقیه پیش می‌آمد. در نگاه آن نوجوان آبیکی که پوستر رهبر شهید را روی سینه‌ اش چسبانده بود، چیزی شبیه به یک سوگند مقدس می‌ درخشید؛ سوگند دفاع از میهن.
در میان جمعیت، نگاهم به کودکانی گره خورد که باعث شد بی‌اختیار، یاد شهید مهیار زنگانه برایم زنده شود. کودکی که 40 روز پیش،دفتر مشق زندگی اش با حمله ددمنشانه رژیم صهیونی_آمریکایی به پایان رسید. امشب، روح بلند مهیار در کالبد تک‌ تک این کودکان آبیکی تکثیر شده بود؛ همان ‌هایی که زودتر از سن‌شان بزرگ شده‌اند و می‌دانند صیانت از مرزهای مادری، بهای گزافی دارد که با خون پرداخته می‌ شود.
آن شب در آبیک، مرزی بین آدم‌ ها نبود. همه یکی شده بودیم؛ یک مشت گره‌ کرده در برابر یاوه‌ گویی ‌های دشمن. انگار هر فریاد ما، تیری بود به قلب آنانی که چشم طمع به این خاک دوخته‌اند. وقتی به خانه‌ بر می‌ گشتم، دیگر آن آدم همیشگی نبودم؛ من بخشی از یک حماسه زنده بودم. حماسه‌ ای که ثابت کرد عشق به وطن و ولایت، در رگ ‌های این مردم جاری است و هیچ تندبادی نمی‌تواند چراغ این خانه را خاموش کند.ما بیداریم، چون ایران بیدار است.


http://www.AkhbareAbyek.ir/Fa/News/123191/شب-های-ولایتمداری-در-خیابان-ها
بستن   چاپ